سفارش تبلیغ
صبا
























به بهانه تمدن

حضرت امیر گوشش را می گیرد وپرتش می کند بیرون

 زمانی که امام رضوان الله-درنجف بودند حاج آقا مصطفی با حضرت آیت الله کشمیری رفت وآمد فراوانی

 داشتند. حاج آقا مصطفی بعدازآشنایی با ایشان خدمت امام می رسند و می گویند :پدر جان من درنجف یک

 

ولی خداپیدا کردم.

امام می فرمایند:تو میدانی که من به این زودی زیر بار کسی نمی روم . من باید یک چیزی از این آقا ببینم تا

 

بتوانم او را بپذیرم و قبولش کنم.من یک خوابی دیده ام خوابم را به احدی نگفته ام.ایشان بگویند من چه

خوابی دیده ام،خواب مرابگویند کافی است می فهمم که برجستگی دارد.

 

حاج آقا مصطفی تشریف می آورند خدمت ایشان ،می گویند:جناب آیت الله عبد الکریم کشمیری پدرم

فرمودند:که من خوابی دیده ام، شما بفرمایید که پدرم چه خوابی دیده است؟

 

ایشان فرمودند به حاج آقا مصطفی گفتم :بعد ازنماز صبح بیایید ایوان نجف .-ایشان نماز صبح را درایوان می

خوانند،-حاج آقا مصطفی تشریف می آورند.ایشان از امیر المومنین استمداد می طلبند. بعد از مدد خواهی می

 

 فرماید:پدر عظیم الشان شما خواب دیده اند که در نجف از دنیا رفتندودر نجف اورا دفن کردند ودر درون

قبر یک قلوه سنگی است که آن قلوه سنگ پهلوی ایشان را اذیت می کند.امیرالمومنین تشریف آوردند وآن

 

سنگ را بر داشتند وپرت کردندبیرون وامام راحت شد.این خوابی است که پدرشمادیده است.

اما تعبیرش درذهن شریف ایشان خطور کرده است که لابد من درنجف ازدنیا می روم.خیر ،این خطور

 

مطابق با تعبیر خوابایشان نیست .ایشان به ایران میروند وموفق به تشکیل حکومت اسلامی می شوند

.آن سنگی که پهلوی امام ر اذیت می کند شاه است.حضرت امیر گوشش را می گیرد وپرتش می کند بیرون

 

وامام راحت می شود .

 


نوشته شده در پنج شنبه 89/5/7ساعت 3:45 صبح توسط زهرا روحانی نظرات ( ) |


Design By : Pichak